تبليغاتX
.....از نا کجا
پرسه ای در جستجو ی هویت خویش
گذر 

     گذر

                  گذر

                 و می گذریم ما و من....

دوستانم

دوستتان دارم

 مطالب حاشیه ی وبلاگ تقدیم به  وجود همه ی شما!

چه آنها که اسمشان را برده ام چه آنها که نه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 0:48  توسط تینا  | 

بی صدا...

می روم...

در دلم اما  نجوایی ست

که مدام می گوید :صدایم کنید

صدایم کنید...

 

صدایم کنید  بی نامم

 بی واژه های دست ساز بشر

 

بخوانید مرا بی حنجره

بی صدا...

 

به گوش هایم نخوانید اما...

نمی شنوند!

 

بی صدا   صدایم کنید...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 3:52  توسط تینا  | 

داشته ها...

مشت هایم را نرم نرم باز می کنم

و می نگرم ...

 دستانم را

به داشته های زندگی ام....

 می لغزند...

می ریزند...

نرم نرم...

از سر انگشتانم...کناره های دستانم...لای انگشتانم....

 هر چه هست...

 باز می نگرم...

خالی دستانم را

 اما چیزی  مانده  انگار !

چیزی مثل همه چیز...مثل هیچ چیز

 ومن می ناممش...:

   

    زمانی برای زیستن....!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 21:44  توسط تینا  | 

 

گرچه از هر سو" سیاه" برق میزند

هنوز هم به " سپید" معتقدم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 1:47  توسط تینا  | 

فراموشی یک نا باوری!

هرگز باور نمی کنیم

مرگ را...

این شگفت ترین فصل زندگی!!!

تنها  فراموش می کنیم

  ناباوری مان را...

 

باری...  مرگ  است در چشم زندگان:

فراموشی یک ناباوری!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 1:47  توسط تینا  | 

تنها صداست که می ماند...

و صدای تو چه خوب ماند ...چه خوب...

در این گردون که چیزی   سخت  می ماند !

 

" خونه باید سبز باشه!     سبز

 .... حرف   سرچشمه ی زلال محبته!"

(دیالوگ هایی از "خسرو شکیبایی" در سریال خانه ی سبز)

 آره ...این ها رو حنجره ی تو مانا کرد.

چه فریادی می زدی:

این زن حق منه..عشق منه..همه ی زندگی منه"

(دیالوگ فیلم "هامون")

هنوزم فریادت رعشه به تنم میاره!

چه اشکی ریختی تو اون تاکسی..."فیلم پری" یادته؟

کی بود که با تو گریه نکنه؟!!!

 

حالا  ما مجبوریم " بی تو" اشک بریزیم

برای همه ی حرف هایی که می تونست با صدای تو

واسه همیشه بمونه این جا

اما تو نتونستی بگی...  و رفتی...

حالا خودت بگو کی بهتر از تو می تونه بغض کنه؟!

کاش حد اقل می تونستیم بهتر از تو این بغض رو گریه کنیم...

اما کی بهتر از تو...

 

"خسرو شکیبایی" نازنین همیشه هستی با اون موهای لخت و مشکی..کتف چهار شونه و صدای ..........

 آره... صدایی که می ماند ... می پیچد...  و می وزد  در گوش زمان...! 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 3:27  توسط تینا  | 

 پیر می شویم

اما

زیر پتو!

 آخ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 2:26  توسط تینا  | 

چک نویس-پاک نویس

چرک می نویسم خودم را

و هر چه پاک می کنم

باز جایش می ماند

 کو   پاک نویس من !؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 1:16  توسط تینا  | 

هرگز

کسی

 چنین فجیع

به کشتن خویش بر نخاست

که من به زندگی نشستم...

                                                     "شاملو"

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 22:44  توسط تینا  | 

دلم ...

به اندازه ی تمام خشکسالی امسال گرفته

هوای باریدن...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 2:23  توسط تینا  | 

مزمزه میکنم...

 

انگار فراموشم شده

چی خوردم!

 

طعم غریبی ست :

تند  شور

 بی مزه  تلخ  گس..

 

 

شکست

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 1:14  توسط تینا  | 

پرنده هی به قفس

میزنه خودش رو

و من به "اون راه"...

طفلکی تن قفس

            تن اون راه...

         

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 20:8  توسط تینا  | 

تراژدی قدرت و تکرار تاریخ!

" هیتلر معمولا بر آن است که اشتیاق خویش را به قدرت به جامه ی دلیل بیاراید

و موجه جلوه دهد. عمده دلایلی که اقامه میکند آن است:

۱: سلطه ی وی بر مردمان دیگر به خاطر نفع خود آنان است وبه سودفرهنگ جهان است.

۲: میل به قدرت در قوانین ازلی طبیعت ریشه دارد و کار او فقط آن است که این قوانین را باز شناسد

۳:خود او به فرمان قدرتی بالاتر چون "خدا" یا "سرنوشت" یا" تاریخ" یا "طبیعت" عمل میکند.

۴: کوشش وی برای مسلط شدن دفاعی ست در برابر دیگران که سعی دارند بر او و مردم آلمان استیلا یابند.

و خود وی جز صلح و آزادی نمی خواهد!"

 

منطق سلطه گرایی ست که می گوید:

" من بر تو حکم می رانم چون مصلحت تو را تشخیص می دهم و نفع تو در آن است که بدون مخالفت از من پیروی کنی"

 " گریز از آزادی: اریک فروم"

( به نقل از کتاب" تراژدی قدرت در شاهنامه:مصطفی رحیمی")

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند/جمال چهره ی تو حجت موجه ماست!!!

سوگند به آفتاب...آفتاب آمد

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

لحظه ی دیدار نزدیک است

چه زیبا ست لحظه ی دیدار

ز در درآ و شبستان ما منور کن

محبوب قلب ها آمد

رواق منظر چشم من آشیانه ی توست/کرم نما و فرود آی که خانه خانه ی توست

بوی پیراهن یوسف داری

و...

(در آستانه ی سفر " نائب امام زمان  عصر ما" به  شیراز)

از خیابان ها ی  شهر که میگذرم این روز ها...وجب به وجب بیل برد هایی میبینم با حد اقل ارتفاع ۲ متر  حاوی اشعار عاشقانه و چیز هایی از قبیل آنچه نوشتم.

تمام شهر پر است از این ها  همراه با عکس هایی بزرگ از "والاترین مقام حکومت ایران" که چهره اش مزین به لبخندی ست به بزرگی حرف های دل مردم...

و چه خوب نگاشته اند حرف های دل مردم را بر پر ده هایی بلند...با این همه رنگ و ترانه!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 22:21  توسط تینا  | 

اگر بخواهم با نام" یک چیز"

        • همه چیز را آغاز کنم...

آن:

         زندگی ست...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 2:25  توسط تینا  | 

همیشه  زندگی  سواره رفته و

من پیاده  دنبالش  دویده ام ...

کاش  زمانی که می میرم

 پا به پای زندگی

همراهش باشم...

این تنها آرزوی من است! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 0:31  توسط تینا  | 

همیشه به قله نگریسته ام ...

نه!!!

کوهپایه جای من نیست!

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 13:30  توسط تینا  |